دلنوشته های همسفر آخوند عاشق

بهشت حق تو بود ای نصرانی
- ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

از امام سجاد(ع) روایت کرده اند، هنگامی که سر مبارک سیدالشهدا را نزد یزید پلید آوردند، آن ملعون سر را در مجلس حاضر نمود و شراب می نوشید. یکی از سفرای پادشاه کشور خارجی که در مجلس یزید حاضر شده بود و از اشراف آن کشور نیز محسوب می شد به یزید گفت: ای پادشاه عرب، این سر کیست؟ یزید گفت: چرا چنین سوالی می کنی؟ گفت: زیرا هنگامی که به کشور خود باز می گردم، پادشاه از رویدادهای این سفر از من سوال می کند از این جهت می خواهم از احوال این سر مطلع شوم که او را با خبر سازم تا در شادی و جشن شما شریک باشد. یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی طالب است. گفت: مادر او کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر رسول خدا. گفت: اف بر تو و بر دین تو. دین من بهتر از دین تو می باشد چرا که پدر من از فرزندان حضرت داوود است و با اینکه میان من و حضرت داوود، پدران زیادی وجود داشته اند، نصارا مرا تعظیم و تکریم می کنند و خاک پای مرا برای تبرک بر میدارند و حال آنکه شما فرزند پیغمبر خود را می کشید در حالی که بین شما و فرزندش فاصله چندانی وجود ندارد. سپس به یزید گفت: آیا داستان حکایت کنیسه حافر را شنیده ای؟ یزید گفت بگو تا بدانم. گفت: در میان عمان و چین دریائی است که یکسال مسافت آن است. در این دریا یک شهر وجود دارد و مسافت آن 80فرسخ در 80فرسخ است. در آن شهر کنیسه های بسیاری وجود دارد که بزرگترین آنها کنیسه حافر است که در محراب آن حُقه ی طلائی آویخته شده است و در آن حقه سُمی وجود دارد که میگویند سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است. و از همین جهت است که آن حقه را به طلا و دیبا مزین گردانیده اند و در هر سال گروهی بسیار از نصارا از اطراف عالم به زیارت آن کنیسه می روند و آن را طواف می کنند و می بوسند و حاجات خود را از قاضی الحاجات طلب می نمایند. آنان با این حالت به آن سمی که گمان می کنند سم الاغ حضرت عیسی (ع) است احترام می کنند و شما این چنین پسر دختر پیغمبر خود را می کشید خدا به شما ودینتان برکت ندهد.

یزید گفت: این نصرانی را بکشید تا در کشور خود ما را رسوا نسازد. هنگامی که نصرانی این سخن را شنید گفت: می خواهی مرا بکشی؟ یزید گفت: آری. نصرانی گفت : دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم و به من فرمود: ای نصرانی تو اهل بهشتی و من از سخن او تعجب نمودم وحالا به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر شما گواهی می دهم. در این هنگام بلند شد و سر مبارک حسین (ع) بر سینه خود چسبانید و می بوسید و گریه می کرد تا اینکه او را به شهادت رساندند.

تو ای سر از چه رنگین است رویت                   چه کس ببرید این گونه گلویت

تو ای سر از چه آغشته به خونی                     دهم با اشک چشمم شستشویت

تو ای سر پس تن صد پاره ات کو                      بگو با من از آن راز مگویت

مگر تو از کدامین خاندانی                              که جانم عطرآگین شد زبویت

مگرداغ برادر دیده ای تو                                که گردیده سفید اینگونه مویت

منبع:

منتخب مقاتل

--------------------------------------------------------------------------------------------------

برای دریافت فایل صوتی اینجا را کلیک کنید.

برای دریافت فایل تصویری اینجا را کلیک کنیذ.

برای دریافت فایل صوتی ویژه موبایل اینجا را کلیک کنید.