دلنوشته های همسفر آخوند عاشق

حبیبی السلام
- ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

عطیه " که یکی از شاگردان برجسته جابر و از محدثین بزرگ و از مفسران نامدار قرآن و از ناشران مخلص فضائل امیر المومنین علی (ع) بود " می گوید : با جابر بن عبدالله انصاری به زیارت قبر امام حسین (ع) رفتیم. وقتی که به کربلا رسیدیم، جابر کنار آب فرات رفت و غسل کرد. قطیفه ای به کمر بست و قطیفه ای هم بر دوش انداخت " گو اینکه احرام بسته است " و خودش را معطر نمود و آنگاه به طرف قبر مطهر اباعبدالله حرکت کرد و در حالی که مشغول ذکر خدا بود قدم بر می داشت تا به نزدیک قبور مطهر رسید. به من گفت مرا به قبر حسین برسان تا دستم به قبر برسد " وی یک پیر مرد 75 ساله نابینا بود" دستش را گرفتم. هنگامی که دستش به قبر رسید از شدت اندوه بیهوش شد و به روی قبر افتاد، من آب به روی او پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت : یا حسین یاحسین یاحسین بعد گفت: " حبیب لا یجیب حبیبه " آیا دوست جواب دوستش را نمی دهد؟ بعد گفت: چگونه جواب دهی که خون از رگهای گلویت بر سینه و شانه ات فرو ریخته و میان سر و بدنت جدائی افتاده است.

آمد آن غم دیده با شور و نوا                 بر سر قبر عزیز مصطفی

گفت اول حبیبی السلام                     جابر آمد جابر آن پیر غلام

از چه رو امروز ای عالیجناب                  بر سلام من نمی گوئی جواب

جابر غمدیده چون گوید سلام               دارد امید جواب از این مقام

منبع:

منتهی الامال 1016/2

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای دریافت فایل صوتی اینجا را کلیک کنید.

برای دریافت فایل تصویری اینجا را کلیک کنیذ.

برای دریافت فایل صوتی ویژه موبایل اینجا را کلیک کنید.